داستان کوتاه جالب عاشقانه 2014

داستان کوتاه جالب عاشقانه 2014
داستان کوتاه جالب عاشقانه 2014

 

دارم آروم آروم تو پارک قدم میزنم...

یهو از پشت سرم یه صدایی میاد...

_ داداش میشه یه عکس از مابگیری؟

_  میگم چرا که نه؟

دوربینو حاضر میکنم برمیگردم تا از اون و عشقش

عکس بگیرم که چشمام میخوره به تو...

 

 


کاره دنیارو ببین،من باید از تو وو کسی که تورو ازم دزدیده عکس بگیرم...

سعی میکنم به روی خودم نیارم

اما،جالب اینجاست،تو حتی منو نمیشناسی...

من همونم،

فقط موهامو بلند تر شده مثل روز های تلخم ، چهره ای که شکسته شد جوانیش بر باد رفت ...

پیرش کردی ...

مثل قدیما لبخند رو لبام نیست...

صورت همیشه صافم حالا پر از ریش شده ...

شایدم کلا یادت رفته من کیم...

چه توقعی دارم...

ولی تو هنوز مثل گذشته زیبایی ...

یادش بخیر میگفتی نمیتونی کسی رو جز من به اغوش بکشی

امروز خودم عکسش را گرفتم

_ داداش اون دکمه هستش

_ بله بله ( چیک چیک)

چه لب خند زیبایی زدی

مثل همون روز که زدی تو سینه ام گفتی تو یه دیونه ای دیونه !!

_ داداش ممنون خیلی حال دادی

_ خواهش میکنم قابلی نداشت

راستی عشقم قابل نداشت ؟؟

یا ثبت خاطره شما هااا؟؟

یا تنها بودن هایم

اره قابلی نداشت

راستی داداش نوش جونت

 


منبع: گل فان سایت خبری و تفریحی عکس,اس ام اس,آهنگ

تاریخ انتشار : شنبه 15 آذر 1393 ساعت: 22:37

مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی